|
تعطیل شد... مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار خدا تو را نگهدار كه ميروم به سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته تمام لحظه ها مون تو اوج غم گذشته مرا رها كن اي دوست براي آخرين بار هیچی نگو فقط برو.... + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 12:36 توسط فرزاد غم |
دعا کن... تو غم اين دل تنها رو نميدونی قصه ي اين خسته رنگ رو نميدوني
تو پر از رهايي فكرهاي آبي تو گرفتاري سنگ رو نميدوني غم رو قلب خسته ي من خره بسته طاقتم مثل دلم در هم شكسته دوست دارم جاري بشم مثل تو اما نمي تونم، خسته ام، خسته ي خسته كاش منو يه جوري از من ميگرفتي كاش منو به دست موجا مي سپردي من تو اين خستگي ها دارم مي پوسم كاشكي اين خسته رو با خودت ميبردي نميدوني چه غم سختيه موندن موندن و به روي خود درا رو بستن رفتن از ياد همه مثل يه قصه تو فراموشي به مرگ خود نشستن
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 23:3 توسط فرزاد غم |
سکوت شبهای سیاه و بی صدا پر از بهانه های دل برای توست درحسرت لحظه ای خندیدن توست درجست و جوی ردپای دل توست هر شب میان آسمان درپی توست تنها نیاز من فقط بخشش توست تنها صدا در قحطی آواز توست پروانه ی قلبم پی شعله ی توست تقدیم این جانم بهای عشق توست + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 22:22 توسط فرزاد غم |
مثل آینه شکستم ، تو ندیدی صدای شکستنم رو نشنیدی + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 22:11 توسط فرزاد غم |
فراز قله های امید + نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 22:35 توسط فرزاد غم |
بعــد تو مــن هم از اینجا می روم + نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388 23:57 توسط فرزاد غم |
به همه میگم تو رفتی ولی دارم کم میارم تو میای امروز یا فردا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 21:45 توسط فرزاد غم |
هزاران بار بيش از عشق بر تو عاشقم باز آي كه بي تو تنها ترينم. كه بي تو گرفتارم در ميان گرداب سكوت. باز آي و غوغاي سكوتم را بشكن! بيداري شبهاي درازم بيني عشقم باز آی.... I LOVE YOU + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 22:15 توسط فرزاد غم |
I love you mor than my life من تورو ميخوام قفس رو نميخوام خوندن بي همنفس رو نميخوام قصه ي همين و بس رو نميخوام وقتي ميشکنه همه گلايه ها خواب نمناک يه فصل بي خزون گرميه وجودتو ازم نگير ميدونم که با مني تو مهربون + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 22:7 توسط فرزاد غم |
ای به دیده ام تاریک ماه آسمان بی تو
سینه چاک چاکم من همچو کهکشان بی تو لاله خون دل نوشد:نسترن کفن پوشد سخت بازغم انگیز است سیردوستان بی تو شیشه ها همه خالیست سازها همه خاموش بی نمک بودامشب بزم عاشقان بی تو غنچه های امیدم نه شگفته یک روزی رحم کن که میمیرد قلب یک جوان بی تو من نمتوانم بود زنده در جهان بی تو من نمیتوانم بود زنده در جهان بی تو + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 23:25 توسط فرزاد غم |
من يه سر سپرده بودم + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 23:21 توسط فرزاد غم |
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 22:14 توسط فرزاد غم |
خبر داری که از غم عشق آتشی افروختم بی تو؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 14:13 توسط فرزاد غم |
بی تو هر شب غم تو به خلوت خودم میبردم خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم وقتی شب سحر میشد به بیقراری خودمو به دست گریه می سپردم گله و شکایتی از تو به لب نمی آوردم تو به یاد من نبودی اما من واست می مردم من تو رو از تو میخواستم که به عشقت در دنیا رو به روی خود ببندم تو منو مثل یه بازیچه می خواستی که واست گریه کنم واست بخندم اما من واست می مردم یه شبی بی تو تو دفترچه قلبم اونجا که آخرعشق و سرگذشته زیر اسم خودمون واست نوشتم راست میگی که اون گذشته ها گذشته تو منو با دریا دریا اشک چشمم نمی خواستی آخه تو بیشتر از اون گریه من گریه می خواستی تو منو مثل یه بازیچه می خواستی اما من واست می مردم + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 14:1 توسط فرزاد غم |
چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم عزیزم همچون نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم یک روز دیگر هم بدون تو گذشت ... + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 20:44 توسط فرزاد غم |
تو چشم من نگاه نکن دنبال اشک من نگرد
چشمای آینه قبل من تنهاییام و گریه کرد بی خودی حالمو نپرس چیزی نمیفهمی ازم اشکاتو خرج من نکن ما که نمیرسیم به هم تو هم به اندازه من تو فکر فصل اخری فقط بدون جون منو داری به همرات میبری تو چشم من نگاه نکن شهر غمه شهر چشام دنیای تو مال خودت تنهام بزار با غصه هام آخ که چه اسونه برات گذشتن از هر چه که بود آدما از یادشون میره عشق قدیمی خیلی زود تو هم به اندازه من تو فکر فصل آخری دارن به دنبالم میان تموم خاطرات من میدونی بی تو میمیرم تیر خلاصو تو بزن یه آرزو تو قلبمه میخوام که اینو بدونی مثل دل عاشق من دل کسی رو نشکونی وقتی نمونده واسه ما حتی واسه خداحافظی برو منو تنهام بزار با خاطرات کاغذی تو هم به اندازه من تو فکر فصل اخری فقط بدون جون من و گرفتی دم اخری + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 20:39 توسط فرزاد غم |
عشق من کجایی؟؟؟ + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 20:33 توسط فرزاد غم |
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 13:41 توسط فرزاد غم |
دلم دریای درده منو دیوونه کرده الهی امید تو نمیره + نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 13:39 توسط فرزاد غم |
کسی ديگر نمی کوبد در اين خانه ی متروک ويران را + نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 18:33 توسط فرزاد غم |
بی تو هیچم... نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 14:47 توسط فرزاد غم |
آمد اما بي صدا خنديد ورفت لحظه اي در کلبه ام تابيد و رفت آمد از خاک زمين اما چه زود دامن از خاک زمين بپرچيد و رفت ديده از چشمان من پنهان نمود از نگاهم راز ها فهميد و رفت گفتم اين جا روزني از عشق نيست پيکرش از حرف من لرزيد ورفت گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت گفتمش من را نبر از خاطرت + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 22:55 توسط فرزاد غم |
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو کیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر گشته روی گردابم من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه تو دور دست امیدی وپای من خسته است چراغ چشم تو سبز است وراه من بسته است تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 14:33 توسط فرزاد غم |
من كه خبر نداشتم كه تو دوستم نداري دل منو با نگات بردي آخه چرا تنهام ميزاري من كه خبر نداشتم يكي دلت رو برده دلـي كه هديه كردم به درد تو نخورده نذار كه چيك چيك بريزم غرورمو روي زمين نذار كه تيك تيك بشمارم فاصله هارو نازنين بدون كه من دوستت دارم پيش نگات كم ميارم به جون من تو نباشي من ميميرم تموم ميشم ميخوام فراموشت كنم از اينجا دور بشم برم يه كاري كن تو اي خـدا چشاش بره ز خاطرم هنوز شبها به يادتم به ياد اون چشم سيات آتيش كشيد به جون من سردي آخرين نگات دوروغ بودش حرفاي تو نكرده بودي باورم و پشت پا زدي بهم گذاشتي رفتي آخرم + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 18:53 توسط فرزاد غم |
بى تو خالى شدم از عشق، بى تو فردا رو ندارم من به دنبال يه رويا، روى بال غم سوارم شدم آلوده به ترديد، دلخوشم به رسم رويا به نگاه عاشق تو، توى خواب آرزوها بعد رفتنت نديدى، گل مريم بى تو پژمرد بعد تو هجوم گريه، خاطرات خوبه تو برد نديدى لحظه آخر، كه چه آشوبى به پا شد تو دل خسته و سردى، كه بدون تو فنا شد ماه من بودى و افسوس، التماسمو نديدى با شروع قصه من، از تو قصهها پريدى واست عادت شده رفتن، واسم عادت شده دورى چشم براهت نمىمونم، تو هنوز مست غرورى رو لبام مهر سكوته، غمگينم بى تو چه بد شد غمگينم بعد تو قلبم راه نفرتو بلد شد بى تو خالى شدم از من، تو سكوت قصه مردم اما يادگارياتو به سراى قصه بردم + نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 22:19 توسط فرزاد غم |
|
| ||||||